تبليغاتX
نرگس برهمند

 پل هوایی

سلام سرد مرا گوش کن، منم حوا

بایست بخت پریشانم، آدم تنها !

برای من که عبور از تو سخت خواهد بود

چگونه بگذرم از این شلوغی دنیا؟

چقدر وقت برای نمردنم دارم؟

تو نبض زندگی ام را بگیر از حالا

بیا اجازه نده حال و روزم این باشد

خیال خط خطی من، خراش ناخن ها

***

حواس تو به من آیا؟ چراغ چشمک زد

تو رد شدی و من اما به روی پل تنها

چقدر پله خدایا! چه خسته ام امروز

پرنده اي شده ام، می پرم ازاین بالا

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در دوشنبه 1387/02/02 و ساعت 4 بعد از ظهر |
 

با دوشعر تازه سلام می دهم تمام دوستان دور و نزدیک را....

 

1

آفتابی هستی بر بلندای عصر

که می تواند شیری گرسنه آرام شود

در گرمایت

یا پلنگی که تازه از شکار برگشته.

بر بلندای عصر آفتابی هستی

 که می توانی

 بچه آهوها ی خالدار را

 به بازی در آوری با سایه هاشان.........

 

2

گفتند

در آسمان یک شهر قدیمی رصد شده ای

دیده اند تو را در مزرعه

هنگام ظهر

که گندمها را دسته می کردی

و در کوهستانی سرد

هنگامی که گلهای وحشی را......

*

شگفتا که تو سالهاست در شعر منی.

 

 

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در جمعه 1386/06/23 و ساعت 6 بعد از ظهر |

با دوشعر کوتاه دوستان را ملاقات می کنم. منتظر دستهای گرم شما هستم.

 

اولین:

 

توت ها دارند شیرین می شوند

با من قرار بگذار

گوشواره های گیلاسم را می پوشم

چشم های قهوه ای ات را بیاور

من فکر می کنم گنجشک ها و سنجاب ها همدیگر را دوست دارند.

 

دومین:

 

می توانی ستاره ی دنباله داری باشی

تا کودکی برایت دست تکان بدهد

می توانی پرنده ای باشی  لای شاخه های درخت گلابی

می توانی کلمه باشی و در دهانم بچرخی.

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در یکشنبه 1386/03/27 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 

او به من آموخت سیب ها کی می رسند و گردوها کی بزرگ می شوند. دستهایم را گرفت و بالا برد. خوشه ی پروین را برایم چید و اجازه داد در گندمزار بدوم. غمگین شدن برای پدرانمان را از او آموختم و سختی کوهها را. بوی سنجد را، مهربانی بره ها راو آتش را او برایم معنا کرد.چه لذت بخش است با او غمها را سوزاندن.

چه لذت بخش است..........

 

شکوفه های بهاری تقدیم شما باد.

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در یکشنبه 1385/12/27 و ساعت 1 قبل از ظهر |
 

وقت هم چیز خوبی ست. وقت نداشتم بنویسم باور کن دوست من!!

درگیر درس و امتحان های نا لعنتی. همین امروز تمام شد و حالا می توانم با صدای بلند بگویم:

 ســـــــــــــــــلام. شرمنده ی همه ی دوستان که آمدند و نبودم. هنوز جای جبران هست.  می دانم.

با یک شعر کوتاه و یک غزل،  بهمن ماه را می خوانم:

 

 

 

ابرها مادران نامهرباني هستند

كودكانشان را به دريا مي سپارند

تا بزرگ شوند.

 

 

 

كمي بهار بياور براي گلدانها

كه بوي باغ بگيرد دل خيابانها

در آسمان نگاهت هميشه بي تاب است

پرنده اي كه رها كرده اند زندانها

تو بوي اول ارديبهشت را داري

شكوفه اي گل ياسي اسیر بارانها

براي خستگي ام چاي تازه مي ريزی

به رقص آمده با تو ردیف فنجانها

براي تلخي اوقات من تو آمده اي

و با حضور تو شيرين شدند قندانها.

 

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در جمعه 1385/11/06 و ساعت 11 بعد از ظهر |
 

هوا كم كم دارد سرد مي شود.

 شبها بوي باد مي گيرند.

خوش به حال لباسهاي روي بند!

راستي! سلام .يك شعر كوتاه و يك چهار پاره،  بي هيچ گفتگو.

 

 

كلاغها در كافه

ودكا مي نوشند وقارقارمي كنند

مترسكها پشت در،  نگهباني مي دهند

كدخدا به شهر رفته تا شهربانو را به عقد خود در آورد

آهِ چوپان،  ده را گرفته است.

 

 

 

 

 

قهوه ي نگاه تو

توي استكان مي ريخت

من نگاه مي كردم

بخت من جوان مي ريخت

 

خش خش گرامافون

باد و جرجر باران

يك اتاق سه در چار

من، تو،  شعر هم مهمان

 

مثنوي مولانا

روي ميز مي رقصد

پاشو ! شمس تبريز است

دور ميز مي چرخد

 

مستي نگاه تو

روي صورتم پاشيد

بوسه هاي پي در پي

دانه هاي مرواريد

 

با تو مي شود خيام

مست باده ي انگور

بيقرار خواهد شد

كوچه هاي نيشابور

 

زلف يار در دستم

جام باده در دستت

عاشقي مبارك باد

دل شده ست سر مستت.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در شنبه 1385/06/11 و ساعت 10 بعد از ظهر |

 

 

سلام .سلام . سلام.

از دوستانم كه مدتي است تنهايشان گذاشته ام شرمنده ام. خوشبختانه مشغله ي درسي ام به پايان رسيد ومي توانم نفسي به راحتي بكشم. با يك غزل و شعري كوتاه  دفترم را ورق مي زنم و در انتظار حضور گرم شما هستم.

 

 

 

 

 

 

 

می بافم از تو باز خیالی سه در چهار

 

وقتی به حال خوب غزل می شوم دچار

 

در لحظه های زایش دردی که در من است

 

آشوب چشمهای تو آبستن بهار

 

آشوب چشمهای تو درمن اشارتی است

 

«یا رب زچشم زخم زمانش نگاه دار»

 

*

بانوی ماه آمده از پشت کوهها

 

او خسته است ظرف پر از نور را بیار

 

دیدار تازه خرج زیادی نمی برد

 

یک دسته گل، سلام، دو آغوش بیقرار

 

تکرار آسمان هیجان پرنده نیست

 

او بال می زند که زمانی شود شکار

 

*

 

من ماه نه پرنده که اصلا مسافرم

 

در انتظار آمدن ساعت قطار.

 

 

 

 

وقتي راه مي روي

 

پياده رو بوي سنگ هاي دوهزار ساله را مي دهد

 

طعم تلخ سيگارت

 

خدايان باستان را به سرفه مي اندازد

 

چگونه  دلواپس تو نباشم

 

وقتي

 

در كوهستانهاي نيشابور

 

آتش مي رويد به جاي ريواس!؟

 

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در چهارشنبه 1385/05/11 و ساعت 3 بعد از ظهر |
 

 

 

با سلام .

از دوستانم سپاسگزارم به خاطر اين كه تنهايم نمي گذارند و عذرخواهم به اين خاطر كه :

«مدتي اين مثنوي تأ خير شد.»

با يك غزل، صفحه ي خرداد ماه را ورق مي زنم و در انتظار نظرات شما عزيزان هستم.

 

 

پسر مهرگان  و آتش زند!

تب تند نگاه تو تا چند؟

به تو تبدیل می شود اين شعر

به بهانه،  به عاشقی سوگند

تو پر از استعاره وایجاز

پر مضمون های بی مانند

غم تنهایی غزلهایت

زده من را به  شاعری پیوند

تو به اردیبهشت می مانی

و به نوروز و آخر اسفند

به دلم مانده طعم آغو شت

به دلم مانده طعم آن ای قند!

هیجان دلم تماشایی است

می رسم کی به قله ات الوند!

 

 

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در شنبه 1385/03/27 و ساعت 7 قبل از ظهر |
 

 

با سلام به همه ي دوستاني كه اردي بهشت را به تماشا نشسته اند.

 با يك داستان كوتاه و شعري كوتاه تر دفترم را ورق مي زنم .

 راستي! توتها هم كم كم  شيرين مي شوند.....

 

هنوز صداي سوت قطار آزارش مي داد. پرده را كنار زد. بيرون،

خبري از برف نبود. زن كه مي  رفت، برف مي باريد. هوا سرد بود. از روي دستكشهاي سفيد زن هنوز لكه هاي قرمز پاك نشده بودند كه رفت. - چقدر چيدن تمشك را دوست داشت. مرد دوباره پشت ميز نشست. قوطي سفيد را از روي ميز برداشت. دستش نمي لرزيد. آب دهانش را قورت داد. عقربه ها ساعت ده را نشان مي دادند. ده قرص ديگر داشت. دستهايش را بالا برد. ليوان آب را سر كشيد.  وززززززز .                             

زنبوري دور سرش تاب مي خورد . سرش گيج رفت. چشمهايش به رديف كتابها خيره ماند. واگنهاي رنگ و رو رفته ي قطار را به ياد آورد.

 رنگ از صورت مرد پريده بود . انگار تازه مرده بود.

 

و يك شعر:

 

بوي موهاي او را به ياد مي آورد

صداي سوت قطار

آن وقتها كه از پنجره دست تكان مي داد

و سرم سوت مي كشيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در شنبه 1385/02/16 و ساعت 0 قبل از ظهر |

سلام و سپاس از دوستانم كه تنهايم 

نمي گذارند.                    

1

 

شيشه ي عطرش را نمي خواهد  ديگر

 

زني كه صبحها

 

باران به صورتش مي زند.

 

 

2

 

ای قهوه چشم من! به تو هستم علاقه مند

 

فنجان بخت من شده ای بخت من بلند

 

 

انجیر های تازه به شاخه نشسته اند

 

بی التفات دست تو شیرین نمی شوند

 

این لحظه ها که بی تو پدر در می آورند

 

این لحظه ها که کفر مرا در می آورند

 

این لحظه های سرخ به خاکسترم نشاند

 

من لحظه های سبز تو را می خرم به چند؟

 

انگورها رسیده و تو غرق مولوی

 

ای شمس من! به حرمت می دفترت ببند

 

تعبیر عاشقانه ای از نا سروده هاست

 

هم باده با تو بودن و هر شب بگو بخند

 

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»

 

چشم حسود کور! بریزید هی سپند

 

*

 

در کوچه باغهای خیالم قدم زدم

 

این کوچه باغها به نشابور می رسند.

 

+ نوشته شده توسط نرگس برهمند در شنبه 1385/02/02 و ساعت 8 قبل از ظهر |